|
|
|
|
|
دوباره من شده ام حبس چاردیواری کنار خاطره هایی عجیب تکراری دوباره من شده ام پایبند عادتها اسیر عشق و تنفر و میل اجباری و مثل قصه ، نه مانند خاطره ، شاید شبیه حادثه ای بین خواب و بیداری تمام پنجره ها کور گشته اند و سیاه تمام عقربه ها خواب مانده انگاری و ذره ذره ی من نقل این شکایت هاست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:49 توسط مجتبی یاوری
|
|
||
|
|
|
|
|
چند شعر كوتاه از خودم 1-هوا ابري بود / در ليوان چاي / با تفاله هاي صبح . 2-مترسك ترسو / كلاغان ابله در دل دشت / مرا مي نوشتند . 3-دور مرا خط نزن / دور باطل مرا / به بطالت . 4-شام آخر / تابلوي نان بود / نماي درشتي از من . 5-نگاه كن /باران مي بارد بر دريا / در كاسه خالي درويشي در راه. 6-ميهمان رفته است / ميوه ها دست نخوردند با من . 7-ميهمان رفته است / آوازهايش با من بر جاي مانده است . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:13 توسط مجتبی یاوری
|
|
||
|
|
|
|
|
رو دخان ه داستان كوتاه ازخودم مرادباخودش حرف مي زد،بارودخانه اي كه درچشمهايش جريان داشت.شناورپلاستيكي كوچكي كه روي آب كناردستش معلق مانده بود تمام حواسش را به سمت خودش مي كشيد.نخ نامرئي شيري رنگ،كه به سختي ديده مي شدمراد را مشغول خودكرده بود و ني روسي كه برادرش قول داده بودآنرابراي هميشه به اوبدهد،دستهايش راگرفته بودتاكرختي هواراناديده بگيرد. آسمان نيمه ابري كه گاهي آفتاب نيمه جان مي آمدومي رفت وزمستاني كه روياهاي مراد را درگير ميكرد، حرفهاي زيادي براي گفتن داشت.دقيقه هابه آرامي روي مچش رژه مي رفتند وگاهي هم ساعت فلزي باحركتي كوچك موي دست مراد را گازمي گرفت. مراد،نگاهش فقط به شناوربود و به نخ نامرئي كه اصلاً كشيده نمي شد ونيم نگاهي هم به جريان كم لطف رودخانه داشت ومي خواست بداند زيرآب چه خبراست.ماهي ها كجا هستند . سمت ديگررودخانه،مردي سكوت دشت راشكست وحواس ماهي هايي كه مراد مي خواست توي سطل آب،كنار دستش باشدوشناكردنشان راشفاف ببيند. مي گفت اينجاخبري نيست .پشت بند،ماهي هاي درشت وبيشتري دارد و خيلي زود سايه اش راازروي رودخانه كَندوچيزي كه مانده بودمرادبودوني روسي وچنددرخت پيركه بامراد پيرتر مي شدند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 8:55 توسط مجتبی یاوری
|
|
||
|
|
|
|
|
پرواز گنجشکها / شبیه مشتی سنگ بر دشت / سرگیجه زمین بود / و تماشای بی حظّ چشمهای آسمان تن های پوشیده از پوشال / وقتی که زیبایی گم می شد / و من محکوم بودم / به نوشتنِ دوباره ی بهشت. *** که همیشه می گذرند / شبیه مشتی سنگ / بر من. مجتبی یاوری |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:59 توسط مجتبی یاوری
|
|
||